دل ار بسوخت به یک ناله کارها بکند...
چندین روز پیش با مامانم صحبت می کردم. بعد از یه خورده احوال پرسی گفت بابات بدجوری داره دلتنگیتو می کنه... صبح دم نماز خیلی دلتنگت بوده و اینکه هنوز تو حالا حالا ها نمی تونی بیای ایران که ببینتت.
خیلی اعصابم ریخت بهم. منم خیلی دلتنگشونم ولی می دونم مهر پدر به فرزند با فرزند به پدر قابل قیاصس نیست.
نهار رفته بودیم رستووران که ناگهان یه اطلاعیه از طرف انجمن بچه های ایرانی داخل دانشگاه نظرم رو به خودش جمع کرد...
پرواز نوروزی ١٨ مارچ تا ٢٨ مارچ ...
نظرات ()همیشه وقتی به این نقطه می رسم یاد یه ضرب المثل می افتم که میگه:
گوشت کون خودتو بخور ، منت قصاب نکش...
نظرات ()من همیشه عاشق این شعر فرخی یزدی بودم...
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا
رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تو را
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا / با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا؟
فارغ از عاشق غمناک نمیباید بود
جان من، اینهمه بی باک نمیباید بود
همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟ / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی؟
هر زمان با دگری دست و گریبان باشی؟ / زان بیاندیش که از کرده پشیمان باشی
جمع با جمع نباشند و پریشان با شی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی
ما نباشیم، که باشد که جفای تو کشد؟
به جفا سازد و صد جور برای تو کشد؟
شب به کاشانه ی اغیار نمیباید بود / غیر را شمع شب تار نمیباید بود
همه جا با همه کس یار نمیباید بود / یار اغیار دل آزار نمیباید بود
تشنه ی خون من زار نمیباید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمیباید بود
من اگر کشته شوم باعث بد نامی توست
موجب شهرت بی باکی و خود کامی توست
دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد / جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد / هیچ سنگین دل بیداد گر این کار نکرد
این ستمها دگری با من بیمار نکرد / هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
گر ز آزردن من هست غرض مردن من
مردم، آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟
عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟
نخل نو خیز گلستان جهان بسیار است / گل این باغ بسی، سرو روان بسیار است
جان من، همچو تو غارتگر جان بسیار است / ترک زرین کمر موی میان بسیار است
بالب همچوشکر،تنگ دهان بسیاراست / نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است
دیگری اینهمه بیداد به عاشق نکند
قصد آزردن یاران موافق نکند
مدتی شد که در آزارم و میدانی تو / به کمند تو گرفتارم و میدانی تو
از غم عشق تو بیمارم و میدانی تو / داغ عشق تو به جان دارم و میدانی تو
خون دل از مژه میبارم و میدانی تو / از برای تو چنین زارم و میدانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده ی یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت / نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو این پند و مکن قصد دل آزرده ی خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شام روم؟ / از سر کوی تو خود کام به ناکام روم؟
صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم؟ / از پی ات آیم و با من نشوی رام روم؟
دور دور از تو من تیره سر انجام روم / نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا اینهمه سنگین دل و بدخو باشد؟
جان من، این روشی نیست که نیکو باشد
از چه با من نشوی رام، چه میپرهیزی؟ / یار شو با من بیمار، چه میپرهیزی؟
چیست مانع ز من زار، چه میپرهیزی؟ / بگشا لعل شکربار، چه میپرهیزی؟
حرف زن ای بت خونخوار، چه میپرهیزی؟ / نه حدیثی کنی اظهار، چه میپرهیزی؟
که تورا گفت به ارباب وفا حرف مزن؟
چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف مزن؟
درد من کشته ی شمشیر بلا میداند / سوز من سوخته ی داغ جفا میداند
مسکنم ساکن صحرای فنا میداند / همه کس حال من بی سر و پا میداند
پاکبازم، همه کس طور مرا میداند / عاشقی همچو منت نیست، خدا میداند
چاره ی من کن و مگذار که بیچاره شوم
سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سر کوی تو با دیده ی تر خواهم رفت / چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر میکنی از پیش نظر خواهم رفت / گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت
نه که این بار چو هر بار دگر خواهم رفت / نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم، رفتم
لطف کن لطف که این بار چو رفتم، رفتم
چند در کوی تو باخاک برابر باشم؟ / چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟ / از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم؟
میروم تا بسجود بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی؟
طاقتم نیست از این بیش، تحمل تا کی؟
سبزه ی دامن نسرین تورا بنده شوم / ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم
چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم / گره ابروی پر چین تورا بنده شوم
حرف نا گفتن و تمکین تورا بنده شوم / طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم
الله، الله، ز که این قاعده آموخته ای؟
کیست استاد تو، اینها ز که آموخته ای؟
اینهمه جور که من از پی هم میبینم / زود خود را به سر کوی عدم میبینم
دیگران راحت و من اینهمه غم میبینم / همه کس خرم و من درد و الم میبینم
لطف بسیار طمع دارم و کم میبینم / هستم و آزرده و بسیار ستم میبینم
خرده بر حرف درشت من آزرده نگیر
حرف آزرده درشتانه بود، خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصه ی درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه ی بی حد و نهایت نکنم / خویش را شهره ی هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی، سهل است
سوی تو گوشه ی چشمی ز تو گاهی سهل است
نظرات ()از آینه بی خویش ترت می خواهم
ار چشم تو بد کیش ترت می خواهم
هرچند شود شیطنتت افزورن تر
من هم به خدا بیشترت می خواهم
اپیسود اول :
یادمه وقتی داشتم از ایران خارح می شدم ، تو حول و ولای خداحافظی و ... یکی از اساتیدم که سالها در خارج از ایران درس خونده بود بهم یه حرفی زد. گفت حامد در خارج شاید مردم مسلمان نباشند ولی اسلام هست. راستش اون موقع ها خیلی منظور حرفش رو نفهمیدم . فکر کردم منظورش اینه که تو اگر بخوای مسلمان بمونی می تونی و...
امروز 2 سال از اون حرف استادم می گذره و تازه درام کم کم با تمام وجودم معنای حرفش رو حس می کنم. دیشب به طور تصادفی یک فیلم ایرانی به دستم رسید و چون دوستم خیلی اصرار کرد که ببینمش وانو تماشا کردم(من مدتهاست فیلمای ایرانی و امثال اونها رو نگاه نمی کنم چون تمام محتوای فیلم ها کلیشه ای شده و داستان که شروع میشه تمام فیلم رو میشه مو به مو حدس زد. جدیدا هم که یاد گرفتن با اعصاب آدم بازی میکنند و ...) به هر حال فیبم رو دیدم و اون موقع بود که به یاد حرف 2 سال پیش استادم افتادم. اسم فیلم کتاب قانون بود و پرویز پرستویی توی اون ایفای نقش می کرد. به همه دوستان پیشنهاد می کنم اگر امکانش واسه شون وجود داره برن و با دیدن اون فیلم تاسف بخورن...
اپیسود دوم:
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!
شعر از فاضل نظری
اپیسود سوم:
بعضی مواقع مدت های زیادی منتظر یه خبر می مونی و هیچ خبری نمیشه . انگار همه دست به دست دادن تا تو رو تو زمان انتظار نگهت دارن و گاهی اونقدر ناگهانی و بی موقع خبر دار می شی که نمی دونی باید چه عکس العملی از خودت نشون بدی . من تازه بعد از یک روز از بهت یه خبر در اومدم و به این نتیجه رسیدم که باید شادی کنم...
اپیسود چهارم:
امروز وقتی خبر ادامه تحصیلم در مقطع دکترا رو دور از اونها وبرای یه مدت طولانی به پدرم دادم، شنیدم که در حالی که خوشهالی می کرد زیر لب به مادم گفت: این پسر دیگه واسه منو تو پسر نمیشه. رفت که رفت ..." . دارم می رم و شاید هرگز بر نگردم به ایران ولی فقط خدا میدونه چقدر برام سخته که کنارشون نباشم. خدا می دونه که په فشاری رو دارم تجکل می کنم ولی وقتی به خیلی چیزا فکر می کنم ، به نسل بعدم ، به ارزوی پدر و مادر که خوشبختی فرزندشونه دیوانه می شم ...
فکر کنم بهتره دیدن فیلم کتاب قانون رو به پدر و مادرم هم توصیه کنم
اینحا هوا سرد است ، دستانم ترک خورده
سرما چه نامرد است ، خون در پوستم مرده
ها می کنم دستان سردم را و می دانم...
نظرات ()پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور میکنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس میگردم طواف خانهات را
دیوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشتة عشقت نظر کن
پروانههای مرده با هم فرق دارند
همیشه گفتی خسته ام
همیشه گفتی می خواهم بخوابم
همیشه گفتی گرسنه ام
همیشه گفتی باید بروم
هرگز نگفتی خسته ایم، بخوابیم، گرسنه ایم ، برویم ...
حق داری
چون قرار است تو، تنهای تنها بروی و نه برویم...
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم
تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم
چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم
شعر از: فاضل نظری
برگرفته از وبلاگ خانه دوست
نظرات () خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته _بی گمان_ برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی برود از دلت جدا بشود
به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد
گلا یه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه ! نفرین نمیکنم ... نکند
به او که عاشق او بوده ام زیان برسد
خدا کندفقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
زنده یاد نجمه زارع
نظرات ()